اگر داغ رسم قدیم شقایق نبود اگر دفتر خاطرات طراوت پر از ردپای دقایق نبود اگر ذهن آیینه خالی نبود اگر عادت عابران بی خیالی نبود اگر گوش سنگین این کوچه ها فقط یک نفس می توانست طنین عبوری نسیمانه را به خاطر سپارد اگر آسمان می توانست ، یکریز شبی چشمهای درشت تو را جای شبنم ببارد اگر ردپای نگاه تو را باد و باران از این کوچه ها آب و جارو نمی کرد اگر قلک کودکی لحظه هاراپس انداز می کرد اگر آسمان سفره ی هفت رنگ دلش را برای کسی باز نمی کرد و می شد به رسم امانت گلی را به دست زمین بسپریم و از آسمان پس بگیریم اگر خاک کافر نبود و روی حقیقت نمی ریخت اگر ساعت آسمان دور باطل نمی زد اگر کوهها کر نبودند اگر آبها تر نبودند اگر باد می ایستاد اگر حرفهای دلم بی اگر بود اگر فرصت چشم من بیشتر بود اگر می توانستم از خاک یک دسته لبخند پرپر بچینم تو را می توانستم ای دور از دور یک بار دیگر ببینم!
+نوشته شده در جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت11:56توسط رها |
|
چند وقتی بود که درون قلبم بذرامید پای گرفته بود و جوانه زده بود اما من بی خبر از دلم در دنیای اطرافم به دنبال امید می گشتم می خواستم با چشم ظاهریم آن را پیدا کنم اما نمی دانستم که برای یافتنش باید چشم دلم را باز کنم به خاطر همین زندگی را برای یافتنش خراب کردم بدون اینکه حتی یک لحظه پشت سرم را ببینم و ببینم که با این کارهایم سدی ساخته ام بین خودم و امید که هیچ راهی برای درز کردن در آن وجود ندارد جوانه امیدی که در دلم روییده بود نیاز به توجه داشت اما من نمی دیدمش نیاز داشت به آب به خورشید اما من بی خبر از همه جا بدون اینکه نیم نگاهی به دلم بیاندازم داشتم آن جوانه را پژمرده می کردم من با کارهای جاهلانه ام زندگی را هم از خود و هم از آن جوانه می گرفتم جوانه امید درون دلم داشت ذره ذره ناپدید می گشت و آن روز بود که او آمد فرشته ی نجاتم آمد و ظرفی سفالین مملوازآب را به دستانم داد وبا صدای دلنشینش گفت عجله کن به جوانه ی دلت آب برسان او منتظر تواست زندگی ات در گروی آن جوانه است با شتابی به طرف باغچه ی دلم رفتم و دیدم آری من امید را دیدم به سویش رفتم پارچه ای را که مانع از رسیدن آفتاب به او شده بود را کنار زدم با دستانم قطره قطره رویش آب ریختم جان گرفت خندیدم خوشحال شدم برگشتم تا از آن کسی که مرا به یاد جوانه ام انداخته بود تشکر کنم اما افسوس افسوس که او رفته بود
+نوشته شده در یکشنبه نهم تیر 1387ساعت16:18توسط رها |
|
تنها مانده ام تنها مانده ام در این دنیایی بی وفا تنها مانده ام در این لحظه های دلواپسی تنها مانده ام در این کویر بی آب و علف آیا کسی هست؟ آیا اینجا کسی هست؟ نفسی برایم نمانده جانی در بدن ندارم بلندتر می گویم آیا اینجا کسی هست؟ آیا کسی صدایم را می شنود؟ آیا در این ظلمت بی کسی کسی به یاریم می آید؟ سکوت و اما اینجا فقط سکوت است اشکهایم سرازیر می شوند صدایم می لرزد آیا اینجا کسی هست؟ و باز هم سکوت من در این باتلاق گیر کرده ام آیا کسی هست به یاریم بیاید؟ تنها سکوت است که بغض گلویم را مرهمی است دستانم خسته است دیگر بیش از این تاب ندارم خدایا دستانم را به امید تو بیرون نگه داشته ام خدایا در این باتلاق چه کنم کسی به جز تو صدایم را نمی شنود پس کمکم کن دستانم را بگیر خدایا نگذار باتلاق مشکلات بر من غلبه کند خدایا امیدم به توست تو که امید همه ی دردمندانی خدایا جانی در بر ندارم دیگر نایی برایم نمانده خسته شدم از این همه فریاد این فریادهای بی کسی خدایا بلندتر می گویم به یاریم بیا
خسته و زخمی و داغون یه گوشه کنجه خیابون گونه هام خیس از اشکو تو دلم غصه فراوون هر کسی رد می شه انگار منو اصلا نمی بینه هیچ کسی حتی یه لحظه پای حرفام نمی شینه هیچ کسی دلش نمی خواد جای من باشه یه روزم باید اینجا تک و تنها تا همیشه من بسوزم منی که یه روزگاری واسه خودم کسی بودم همه چی داشتم و اینجور غریب و بی کس نبودم لعنت به تو ای عشق که منو دیوونه کردی خونه ی آباد من رو اینجوری ویرونه کردی
+نوشته شده در شنبه یکم تیر 1387ساعت19:21توسط رها |
|
عشق سراسر وجودم را گرفته و مرا در کوچه هاي باريک خود به هر سو مي کشاند.قلبم مي ﭠﭙد و مرا صدا مي زند و از من مي خواهد که با او در احساسش شريک شوم.از من مي خواهد که براي او کمکي باشم تا آرامتر به ضربان درآيد با ياد او هر لحظه اشکهايم بر من چيره مي شودو ياراي مقابله را از من ميگيرد آه دل من تو با من چه کردي؟چرا؟ آرامش زندگي ﭘر از نشاطم جاي خود را به طوفاني عظيم و دردي جانکاه داده.و من توان مقابله با آن را ندارم خدايا من دلم را به تو ﺳﭙرده بودم.از تو خواسته بودم که دروازه هاي دل ﭘر احساسم را تنها براي يک نفر باز کني.کسي که بتوانم در دنياي ﭘر از عشق او گم شوم و خود را ياراي مقابله با احساسي که او نسبت به من دارد و احساسي که خود نسبت به او دارم نبينم.از تو خواسته بودم که اگر دروازه هاي دل من را براي او باز کردي من را در درياي عشق بي انتهاي او غرق کني اما چه سود؟ کاش توانايي بيان احساسم را داشتم.کاش زبانم از بيان آن عاجز نبود کاش او را با لبخندي از عشق سرمست وجود خود مي کردم کاش مي دانست که چگونه دل در گروي عشق او ﺳﭙرده ام کاش مي دانست که انتظار در زندگي ﭘر احساس من به ﭘا يان رسيده و من تفاوت اين احساسي را که تنها نسبت به او دارم با تمامي احساس هايي که در زندگيم داشته ام باور کرده ام اما چه سود؟ اي کاش هاي من هرگز به حقيقت تبديل نمي شود. هرگز خدايا نمي دانم چرا با من اينگونه کردي.من تو را باور دارم و تو تمامي اعتماد من در زندگي هستي.کليد دروازه هاي دلم را نيز به همين دليل به تو ﺳﭙردم اما چه سود؟ اينک که تو آن را باز کرده اي من نمي توانم جوابگويي به آن باشم چرا اگر لحظه بزرگ زندگي من فرا رسيده و تو آن را برايم فراهم کردي.زندگيم به سويي مي رود که هر لحظه بيشتر مرا در خود غرق ميکند؟چرا نمي توانم تصميمي بگيرم که سراسر زندگيم را ﭘر از نشاط کند؟چرا قادر نيستم نه دلم را باز ﭘس گيرم و نه قادرم رهايش سازم تا با ﭠﭙش هاي تند و بي اندازه اش مرا به سمت دنياي متفاوتي بکشاند؟ خدايا نميدانم در کدامين برزخ زندگي دست و ﭘا ميزنم.نميدانم اين راهي که در آن قصد حرکت دارم مرا به کدامين وادي ميکشاند زماني حاضر بودم هر بهايي را براي دلي که از احساس مالامال باشد ﺑﭙردازم.مي خواستم رنگ عشق را به تمامي زندگيم بزنم.مي خواستم که زندگي سياه و سفيدم را با آن رنگي کنم اما حالا زندگي من با وجود عشق نه تنها رنگي نشده است.بلکه تنها رنگي که درآن به چشم مي خورد سياهي است وقتي صدايش را در ذهن خود مرور مي کنم مي بينم که در آن لحظه صداي او آرامشي بس عظيم براي دل خسته من بود.صدايش نويد امنيتي بزرگ بود.امنيت وآرامشي که مي توانم تا ابد ان را از آن خود کنم مي دانم که او نيز احساسي همانند من دارد.مي دانم که دوستم داردوميدانم که دلش را با همه وجود به من داده است.اما خداوندا قادر به اسير کردن اين دل که هر لحظه با هيجان بيشتري مي ﭠﭙد نيستم.اما اين را نيز ميدانم که در زندگي کنوني من جايي براي عشق نيست.خداوندا راهي براي من نمانده.مرا ياراي مقابله نيست.دلم مرا ميکشاندتا به سوي عشق او ﭘرواز کنم.اما من چاره اي جز تحمل اين فشار حاصل از کشش قلبم ندارم.چاره اي برايم نمانده چون ميدانم که هرگز نمي توانم به آن ﭘاسخي مطابق با خواسته دلم بدهم کاش هرگز تا آخرين لحظه زندگانيم قلبم براي کسي نمي ﭠﭙيد که مجبور باشم تا اين ﭠﭙش را در نطفه خفه کنم کاش هرگز از خداوند نخواسته بودم که در دلم احساسي زيبا تر از همه احساس هاي دنيا قرار دهد اما صد افسوس که اين اتفاق افتاده و من در دنياي لبريز از تنهايي خود مجبور به کشتن احساسي هستم که روزي آرزوي به دست آوردنش را داشتم.مي دانم که روزي ﭘشيمان خواهم شدو افسوس لحظه هايي را که در آن هستم خواهم خورد.اما اين را نيز ميدانم که زندگيم دگرگون تر از آن است که بتوانم کاري براي اين احساس غريب اما دوست داشتني انجام دهم زماني آرزو ميکردم و از خداي خود مي خواستم که عشق را در زندگيم وارد کند.اما خدايا چرا حالا؟چرا زماني که با سختي هاي زندگيم دست و ﭘنجه نرم ميکنم.آن را که برايم بيش از هر چيزي در زندگيم ارزش داشت به ارمغان آورده اي؟ نميدانم.هيچ چيز نميدانم.حکمت تو را نيز نميدانم.اما اين را مي دانم که در اين لحظه آرزو دارم که به من تواني دهي و قدرتي بخشي که بتوانم اين عشق را فراموش کنم و آن را از دل خود خارج کنم و کم کم در گوشه اي از ذهنم جاي دهم به اميد تو که سرور عشاق جهاني کاش بودي تا دلم تنها نبود تا اسير غصه ي فردا نبود کاش بودي تا براي قلب من زندگي اين گونه بي معنا نبود کاش بودي تا لبان سرد من بي خبر از موج و از دريا نبود کاش بودي تا فقط باور کني بعد تو اين زندگي زيبا نبود
+نوشته شده در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت12:40توسط رها |
|
با سلام به همه ی شما دوستان عزیز.قصد نداشتم آپ کنم حداقل تا زمانی که یه خورده روحیه ام عوض شه اما دیدم نمی تونم خودم تنها از پسش بر بیام تصمیم گرفتم این پستو بزنم شاید به کمک شما دوستان بتونم راه چاره ای برای خلاص شدن از این وضعیت پیدا کنم. یه چند وقت هست احساس می کنم وجودم تو این دنیا زیادیه.احساس می کنم که آدم خیلی بد هستم.احساس می کنم فاصلم از همه حتی بهترین دوستام کم شده و رابطم با هاشون کمرنگ شده.شاید بپرسید چرا این فکرو می کنم.منم می گم اگه جای من بودید چه فکری می کردید.بیاید یه لحظه خودتونو جای من قرار بدید.یه چند وقت همه ازتون دوری کنن هرکی به یه نحوی و به یه بهونه ای سعی بر برهم زدن رابطش با شما رو داشته باشه.شما هم هر کاری می کنید تا رابطه پایدار بمونه اما همه تلاشتون بی نتیجه هست. آخه هر کاری میکنید که بهتر شه بهتر که نمی شه بدترم می شه.سعی می کنید همه رو از خودتون راضی کنید اما راضی که نمی شن ناراحت و دلگیرم می شن.شاید بگید خوب تو راهشو بلد نیستی یا تصورات خودت بد هست.الان که بیشتر به اطرافم نگاه می کنم هیچ کسی رو جز خودمو خدا نمی بینم.حتی بهترین دوستم که ادعاش می شد همیشه کنارم می مونه به راحتی رابطشو باهام کمرنگ کرده اونقدر کمرنگ که خواهرم هم متوجه شده قبل از اینکه حرفی ازش بزنم.این که بهترین دوستم بود این کارو کرد دیگه چه توقعی از بقیه دارم.من خیلی فکر کردم احساس می کنم تبدیل شدم به یه قطب منفی که همه دوست دارن ازم دوری کنن و هیچ کس دوست نداره به این حریم وارد شه . الان به این نتیجه رسیدم که مشکل از منه نه اونا مگه می شه همه بد باشن و یه نفر خوب پس می شه نتیجه گرفت یک نفر بده و بقیه خوب.احساس می کنم فاصلم از خدا خیلی زیاد شده هر کاری می کنم بهش نزدیکتر شم اما هیچ فایده ای نداره.بعضی وقتا به خودم می گم خدا واسه چی منو خلق کرده.منی که نه می تونم به خودش نزدیک شم نه رابطم با این زمینیا خوب بشه یا حداقل یه تاثیر کمی روی یکی از اونا داشته باشم یا بتونم کمکشون کنم یا حداقل یه نفر رو شاد کنم دست به هر کارمثبتی که می زنم همه برداشتشون بده و هیچ کس حتی یه نفر خوب دربارش فکر نمی کنه و حتما دیدش بده .تصمیم گرفتم بزارم هر کی هر جور که دوست داره باهام رفتار کنه.منم هیچی نمی گم شاید اینجوری بهتر باشه.دلم می خواد به خدا نزدیک شم تو این دنیا که هیچ کسی از من خوشش نمی آد و هیچ کسی از من راضی نیست هیچ کس دلش نمی خواد بخاطر خودم با هام رابطه داشته باشه یا از رابطشون می خوان به کسه دیگه ای نزدیک شن یا هم حتما یه نفعی می برن وگرنه عمرا کسی به خاطر خودم و اخلاقم بخواد باهام باشه.حداقل می تونم کاری کنم که خدای خودم که می دونم دوسم داره و هیچوقت تنهام نمی ذاره ازم راضی بشه و بتونم جواب محبتاشو هر چقدرکم بدم. این پستو زدم تا کمکم کنید بتونم این وضعیت رو تحمل کنم و به هدفم نزدیک شدن به خدا برسم ممنون می شم راهنماییم کنید. با تشکر“رها“
+نوشته شده در پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت11:10توسط رها |
|
نیمه شب آواره و بی حس وحال در سرم سودای جامی بی زوال پرسه ای آغاز کردیم در خیال دل به یاد آورد ایام وصال از جدایی یک دو سالی می گذشت یک دو سال از عمر رفتو بر نگشت دل به یاد آورد اول بار را خاطرات اولین دیدار را آن نظر بازی آن اسرار را آن دو چشم مست آهو وار را همچو رازی مبهم وسربسته بود چون من از تکرار او هم خسته بود آمد و هم آشیان شد با من او همنشین و هم زبان شد با من او خسته جان بودم که جان شد با من او ناتوان بود و توان شد با من او دامنش شد خوابگاه خستگی این چنین آغاز شد دلبستگی وای از آن شب زنده داری تا سحر وای از آن عمری که با او شد به سر مست او بودم زدنیا بی خبر دم به دم این عشق می شد بیشتر آمد و در خلوتم دم ساز شد گفتگو ها بین ما آغاز شد گفتمش گفتمش در عشق پا بر جا ست دل گر گشا یی چشم دل زیباست دل گر تو زورقوان شوی دریاست دل بی تو شام بی فرداست دل دل زعشق رویتو حیران شده در پی عشق تو سرگردان شده گفت گفت در عشقت وفادارم بدان من تو را بس دوست می دارم بدان شوق وصلت را به سر دارم بدان چون تویی مخمور خمانم بدان با تو شادی می شود غم های من با تو زیبا می شود فردای من گفتمش عشقت به دل افزون شده دل زجادویه رخت افسون شده جز تو هر یادی به دل مدفون شده عالم از زیباییت مجنون شده بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش در سرم جز عشق او سودا نبود بهر کس جز او در این دل جا نبود دیده جز بر روی او بینا نبود هم چو عشق من هیچ گل زیبا نبود خوبی او شهره ی آفاق بود در نجابت در نکوهی هاق بود روزگار اما وفابا ما نداشت طاقت خوشبختی ما را نداشت پیش پای عشق ما سنگی گذاشت بی گمان از مرگ ما پروا نداشت آخر این قصههجران بود و بس حسرت رنج فراوان بود و بس یار مارا از جدایی غم نبود در غمش مجنون و عاشق کم نبود بر سر پیمان خود محکم نبود سهم من از عشق جز ماتم نبود با من دیوانه ساده بست ساده ام آن عهد و پیمان را شکست بی خبر پیمان یاری را گسست این خبر ناگاه پشتم را شکست آن کبوتر عاقبت از بند رفت رفت و با دلداری دگر عهد بست با که گویم که او هم خون من است خصم جان و تشنه ی خون من است بخت بد بین وصل او قسمت نشد این گدا مشمول آن رحمت نشد آن طلا حاصل بین بی من نشد عاشقان را خوش دلی تقدیر نیست با چنین تقدیر بد تدبیر نیست از غمش با دود و دم همدم شدم باده نوش غصه ی او من شدم مستو مخمور و خراب از غم شدم ذره ذره آب گشتم کم شدم آخر آتش زد دل دیوانه را سوخت بی پروا پر پروانه را عشق من از من گذشتی خوش گذر بعد از این حتی تو اسمم را نبر خاطراتم را تو بیرون کن زسر دیشب از کف رفت فردا را نگر آخر این یک بار از من بشنو پند بر منو بر روزگارم دل مبند عاشقی را دیر فهمیدی چه سود عشق دیرین گسسته تاروپود گر چه آب رفته باز آید به رود ماهی بیچاره اما مرده بود بعد از این هم آشیانت هر کس است باش با او یاد تو ما را بس است
+نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت9:7توسط رها |
|
خیلی وقت بود که بهت فکر نکرده بودم از وقتی رفتی ذهنمو از خاطراتت پاک کردم هیچوقت نتونستم رو در روت احساسمو بهت بگم همیشه دلم می خواست از طریق وبم حرفامو احساساتمو بهت بگم اما چه حیف که نمی فهمیدی شاید من بلد نبودم خوب بیانشون کنم من همیشه سعی کردم تو وبم از تو برای تو بنویسم اما بعد اینکه رفتی تصمیم گرفتم دیگه حتی یک بارم واسه تو ننویسمبه قول یکی از دوستان دوست داشتن کسی که لیاقت دوست داشتن راندارد اسراف در محبت است بعد تو هر چی نوشتم واسه خودم و دلم بوده. دیشب دوباره دیوونه شدم یاد خاطرهای با تو بودن افتادم خیلی سعی کردم اشک نریزم اما نشد دیگه تحمل نداشتم اشکام سرازیر شد می دونم تو همیشه اشکامو مسخره کردی هیچوقت سعی نکردی بفهمی که چرا و واسه چی اشک می ریزم فقط گفتی بی خودی اشک می ریزی همیشه اشک ریختنمو یک مشکل تو رفتارم می دونستی اما نمی فهمیدی که من به خاطر تو اشک می ریختم به خاطر اینکه احساساتمو درک نمی کردی به خاطر اینکه نمی دونستم چه جوری بهت ثابت کنم که دوست دارم تمام هفته رو به امید دیدن تو تحمل می کردم وقتی می دیدمت نمی دونی چقدر خوشحال می شدم احساس می کردم دنیا رو بهم دادن اما افسوس که تموم شد. این آخرین باری که برای تو می نویسم واسه اینکه راحت تر فراموشت کنم به خودم می گم که لیاقت تو رو نداشتم می گم حتما تو خیلی پاک بودی و کسی که پاک هست لیاقتش یکی مثل خودشه نه منه آلوده به گناه . اینو بدون با اینکه دلمو شکوندی اما من هیچوقت دعا نمی کنم دلت بشکنه چون می دونم دل شکستن چه دردی داره پس همیشه واست آرزوی بهترین هارو می کنم و دعا می کنم هر جا که هستی همیشه شاد وسلامت وخوشبخت باشی. در آخر میگم خدانگهدار ای عشق دوست داشتنی دیروز من و ای عشق فراموش شده ی امروز و فردای من. و این داستان من است: چقدر زود به تو وابسته شدم و تو چقدر زود از عشق گفتی ومن چه صادقانه باور کردم و چقدر ساده به تو دل بستم و تو چقدر مزهکانه با من مثل عروسکی رفتار کردی و من چقدر جاهلانه نفهمیدم و تو چقدر نامردانه به حماقت هایم خندیدی و من چقدر ساده بودم صادقانه به تو گفتم دوستت دارم و من چقدر خوش باورانه فکر می کردم و تو فقط به فکر بازی خود بودی و من چقدر زود روز به روز بیشتر به تو دلبستم به خیال واهی و تو به فکر به پایان رساندنش بودی و من همچنان خوش باورانه ادامه می دادم به خیال اینکه تو هم مثل من صادقی اما اما تو دلم را چقدر بی رحمانه شکستی و چقدر ناباورانه حرفت را پس گرفتی و من عذاب کشیدم و تو خندیدی و من شکستم پنجره بسته دل شکسته دلی که تنها دل به تو بسته با یاد عشقت همیشه مست اما تو رفتی به من می گفتی هرجا که باشی نمی شه روزی از من جدا شی اما چه اسون دل کندی از من دروغ می گفتی خدانگهدار
+نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت10:55توسط رها |
|
کاش عشق را زبان سخن بود کاش برای زبان عشق، الفبایی وجود داشت آن وقت شعری می سرودم وشعررا با آهنگ دلم و ساز قلب شکسته ام برایت می خواندم کاش می شد خوشبختی را نقاشی کرد آن وقت خوشبختی را برایت روی تابلوی زندگی به تصویرمی کشیدم کاش بدانی صفحه دل تخته سیاه نیست که هر کس آمد بتوان اسمش را روی آن هک کرد و بعد یه مدت که گذشت آنرا پاک کرد کاش بدانی انتظار کشیدن چقدر سخت است تا هیچوقت چشمانم را به انتظارنگاهت نگذاری